• Post on Facebook
  • Twitter
  • pdf
  • نسخه چاپي
  • save

فهم صحیح پس از شناخت پیامدهای تصدی نا اهلان 5

|   |   زمان مطالعات : 17
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

فهم صحیح پس از شناخت پیامدهای تصدی نا اهلان

 

خسارت و زیان ششم:

جدایی میان نهاد خلافت و امّت

از آن جا که در نگاه غاصبان خلافت، زعامت سیاسی امت به مفهوم اصلاح، هدایت، کمال بخشی به انسان ها و در نهایت نیل ایشان به رضایت الهی که به معنی رهبری، پادشاهی، منافع، ویژه خواری و برتری جویی بوده است، لذا هیچ گاه پیوند قلبی میان مردم و آن ها برقرار نگردید. با توجه به همین رویکرد خلفاء بود که مردم در همان لحظات اولیه در سقیفه بنی ساعده سخن از انتخاب سلطان به میان آورده و می گفتند: «إنما السلطان سلطان قريش فلا ينازعنا فيه أحد[1]»همانا سلطان از قریش است و در این مساله کسی با ما به منازعه برنخیزد.

این مساله البته نسبت به دیگر اقوام (قومیت های غیرعربی) که اسلام آورده بودند عیان تر است؛ چرا که ایشان احساس می کردند که خلافت، از آنِ عرب است. در نتیجه اگر پادشاهی تندخو می بود چه چیزی می توانست بخش های غیرعربی امت را به دیگر بخش ها پیوند زده و آنان را برای دفاع از یکدیگر برانگیخته و به یکدیگر ارتباط دهد؟ از همین رو شاهد آن هستیم که در دهه های نخست پس از ارتحال نبی گرامی اسلام (ص) روحیه تنفر، کینه و انتقام در جامعه اسلامی سایه افکنده بود. به عنوان نمونه اقدام ابو لولوء ایرانی (غلام مغیره ابن شعبه) ناشی از کثرت تمسخر قومیت وی (فارسی) و آزرده شدن وی از این مساله بود که در نهایت به انقلاب وی علیه نژادپرستی و تعصب جاهلی و قتل خلیفه دوم انجامید.[2]

اخلاق و منش اهل بیت (ع)

در مقابل فرقه یادشده (خط و جریان خلفاء)، علی و فرزندان وی (ع) بودند که قلب های مردم را تصرف نموده و دستگاه خلافت با همه قدرت و جبروتش نتوانست این امتیاز را از ایشان سلب نماید.

ماجرای هشام بن عبدالملک (دهمین خلیفه اموی) نمونه بسیار جالب از محبت قلبی مردم به اهل بیت و مالکیت ایشان بر قلوب مسلمانان است. وقتی که هشام در فریضه حج به دلیل ازدحام شدید مردم، از رسیدن به حجرالاسود بازمانده و ناچار به پناه در گوشه ای از مسجد الحرام شد و در همین حال به ناگاه امام زین العابدین (ع) به مسجد وارد شد و قصد حجرالاسود را نمود. عبدالمک با چشمانی مملوّ از تعجب و شگفتی می دید که مردم - با آن که عموما از شیعیان اهل بیت نبودند- دو طرف مسیر را برای امام (ع) باز نموده و حضرت با وقار و هیبت کامل به حجرالاسود رسیده و زیارت کردند.[3]

همچنین در توصیفی که «ضرار بن ضمرة» از امیر مومنان علی (ع) نزد معاویه کرده است، نیز علیرغم تواضع مثال زدنی حضرت در میان اصحاب خویش با این حال از هیبت فراوانی در میان ایشان برخوردار بود.[4]

شدت علاقه و محبت یاران اهل بیت (ع) با هدف تقرّب به خداوند متعال، وفای به رسول الله (ص)، و شناخت حق ائمه قابل تفسیر است. از همین رو و با چنین انگیزه ای است که در راه اهل بیت چنان سختی هایی را تحمل کرده اند که از شنیدن آن ها بدن به لرزه می افتد. به عنوان مثال هر دو دست و هر دو پای میثم تمّار را قطع کرده و بر درخت خشک خرمایی به صلیب کشیدند، آن گاه بود که وی با همان حال از مردم خواست تا گردهم آیند تا برایشان از فضائل علی (ع) نقل کند. مساله ای که به خشم ستمگران و در نهایت قطع زبان وی منتهی شد.[5]

نمونه دیگر حجرابن عدی است که به دستور معاویه دست بسته از عراق به شام آورده شد و قبری برای وی آماده شده، فرش معروف «نطع»[6] را برای وی گسترانیدند و وی را میان ناسزا گفتن به امیرالمومنین علی (ع) و یا انتخاب مرگ خود و پسرش مخیّر گذاشتند و وی ولایت علی (ع) را برگزیده و حاضر شد که پسرش پیش از خودش شهید شود، تا از یک سو اجر شهادت فرزند را به دست آورد و از طرف دیگر مبادا پسرش با دیدن تیغ جلاد بالای سر پدرش، سست شده و دست از ولای علی بردارد. پس از آن خود نیز ردای شهادت را در آغوش کشیده و به دیدار مولایش شتافت.[7]

نمونه ی دیگر از دریای مُحبان علی (ع)، عمارابن یاسر است که با سنّ بالا در صفین در رکاب علی (ع) با معاویه می جنگید و می گفت: « والله ما هم من الحق علی ما یقذی عین ذباب، والله لو ضربونا بأسيافهم حتى أبلغونا سعفات هجر لعلمنا أننا على الحق وأنهم على الباطل[8]» سوگند به خدا! به اندازه‌ی خاشاکی که در چشم پشه رفته، آن‌ها بر حق نیستند. سوگند به خدا! اگر آن‌ها با شمشیرهای خود ما را بزنند و تا کنار نخل‌های سرزمین هَجَر (بحرین) ما را به عقب برانند، ما علم و اطمینان داریم که بر حق هستیم و آن‌ها بر باطل می‌باشند.

اصحاب سیدالشهداء حضرت حسین بن علی (ع) والاترین و باشکوه ترین اسوه ها از اقیانوس پُرتلاطم عُشّاق اهل بیت (ع) هستند که در وفاداری، صداقت، اخلاص و فداکاری کسی نظیر و مانند آن ها را ندیده و خندان به استقبال مرگ می رفتند. مقاتل نوشته اند که در شب عاشورا حبیب ابن مظاهر را دیدند که از خیمه خویش خارج شده و خندان است، یکی از یاران امام به او گفت : برادر! این زمان، ساعت خنده نیست،چرا می خندی؟ حبیب گفت: کدام جایگاه سزاوار تر از این لحظات برای سُرور و شادمانی است، سوگند به خداوند جز این نیست که طاغوتیان با شمشیرها به سوی ما حمله کنند و ما به شهادت رسیم و خود را در آغوش پریان بهشتی ببینیم.[9]

 

 



[1] هاشم معروف الحسني، سيرة الأئمة الاثني عشر، ج1، قسمت السقيفة.

[2] محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، مجلد سوم، جزء پنجم.

[3] عبد الوهاب بن علي السبكي اين ماجرا در کتاب «طبقات الشافعیه الکبری» به صورت یادشده نقل کرده و به کینه و حسادت هشام اشاره کرده است.

همچنین ابیات معروف فرزدق که در همان لحظه سروده شده است، مربوط به همین واقعه است:

هذا الذي تعرف البطحاء وطأته    والبيتُ يعـــرفهُ والحِـلُّ والحرمً

هذا ابن خــيرِ عبــادِ اللهِ كلــــهم    هذا التقي النقي الطاهر العلمُ

هــــذا ابـن سيدة النسوان فاطمة  وابــــن الــوصي الذي في سيفه نقم‏

او همان کسی است که سرزمین "بطحاء" جای گامهایش را می شناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائیش همدم وهمقدمند. این کسی است که احمد مختار پدر اوست، که تا هر زمان قلم قضا در کار باشد، درود و رحمت خدا بر روان پاک او باد. این فرزند فاطمه، سرور بانوان جهان است و پسر پاکیزه گوهر وصی پیغمبر است، که آتش قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تیغ بی دریغش همی درخشد.

[4]روّات از ضراربن ضمره نقل کرده اند که روزی بر معاویه وارد شد و سپس معاويه به او گفت: على را براى من تعريف كن؟ ضرار به او گفت: معاويه از اين بحث در گذر، معاويه گفت: نه. بايد على را براى من وصف كنى. ضرار گفت اگر چاره ای نیست، باشد: على در آخرين پايه‏ى عزت و بزرگى قرار گرفته بود او نيرومند و توانا بود، حق می گفت و بدادگرى و عدالت فرمان می داد، از وجودش دانش می درخشيد، از اطرافش حكمت روان بود... آنگاه كه در ميان ما بود چون فردى از ما بود، هر گاه از وى چيزى می پرسيديم بما نزديک می شد، ما با اينكه به او خيلى نزديک بوديم با اين حال از هيبت آن حضرت جرأتسخن گفتن نداشتيم، چشم ما از بزرگى و عظمت او بسويش بلند نمى‏شد.

[5] عبيدالله ابن زیاد پس از دستگیر کردن میثم تمار به وی گفت: از علی ابن ابی طالب بیزاری و تبری بجو! میثم گفت من هرگز این کار را نمی کنم. ابن زیاد گفت پس به خدا سوگند تو را خواهم کشت. میثم در پاسخش گفت: مولایم علی (ع) به من خبر داده بود که تو من را به همراه 19 نفر دیگر بر درب خانه «عمرو ابن حُریث» به دار آویخته خواهی کرد. ابن زیاد گفت حال که این طور است ما برخلاف گفته علی عمل می کنیم تا دروغ وی روشن گردد. میثم جواب داد چگونه می توانی بر خلاف پیش گویی وی عمل کنی در حالی که وی جز از طریق نبی و جبرئیل و خداوند متعال خبر نداده است. من می دانم مکانی را که در آن به صلیب کشیده می شوم کجای شهر کوفه است و من اولین کسی هستم که در اسلام زبانش قطع خواهد شد.

زمانی که وی را بر بالای نخل آویزان کردند، مردم در مقابل منزل عمرو ابن حریث اجتماع کردهو مشاهده می کردند که عمرو زبان به سخن گشود و گفت به خدا سوگند میثم همواره به من می گفت من همسایه تو خواهم بود... در این میان میثم به ذکر مناقب و فضائل اهل بیت (ع) و ظلم و زشتی های بنی امیه و کشتارها و مصیبت هایی که بر سر اهل کوفه خواهد آمد، پرداخت.

خبر به ابن زیاد رسید و به وی گفتند که میثم در حال مفتضح سازی شما و بنی امیه است. وی دستور داد تا زبان از کام وی برکنند تا نتواند صحبت کند. در سومین روز، یکی از دژخیمان بنی امیه به نزدیک میثم آمده و با نیزه به او اشاره کرد و گفت: به خدا قسم می دانم که اهل عبادت بودی و شبها را به مناجات به سرمی بردی. آن گاه با نیزه، چنان ضربتی بر پهلو یا شکم میثم فرود آورد که پیکرش دریده شد. میثم تنها ده روز پیش از حرکت سیدالشهداء به سمت عراق در سال 60 ه.ق به شهادت رسید.

[6] نَطْع : (ج أَنْطَاع و نُطُوع) : فرشى از پوست است كه براى بريدن سر يا شكنجه محكوم در زير او مى گسترانند.

[7]حجر ابن عدی کندی کوفی از اصحاب با وفای امیرالمومنین (ع)و در جنگ صفین از سوی حضرت فرماندهی قبیله اش «بنی کنده» و در جنگ نهروان فرماندهی سپاه حضرت را برعهده داشت. حجر به همراه جمعی از یارانش در سال 51 ه.ق و بر اثر بدگویی «زیاد ابن ابیه» و به دستور معاویه به شهادت رسیدند.

[8] هاشم معروف الحسني، سيرة الأئمة الاثني عشر، ج1، ص 474.

[9] محدث قمی، منتهى الآمال، ج1، ليلة العاشر من محرم.